تبليغاتX
قایق گیج
کفتر چاهی

می توانی بروی قصه و رویا بشوی

راهی دور ترین گوشه ی دنیا بشوی

"مهدی فرجی"


تو بیا تا که همین امشب راهی بشویم

راهی هر جایی که، تو بخواهی بشویم


دل به دریا بزنیم از همه جا دلزده ایم

گوشه ی کو چکی از دریا، ماهی بشویم


کوه ماندن کمی از هیبت ما می کاهد

بهتر آن است که قدر پَر کاهی بشویم


کفتر اوج حرم بودن سخت است، بیا

تا که در قلب زمین کفتر چاهی بشویم


سنگ باشیم نمی ارزد آیینه شدن

که هر از گاهی ما تیره به آهی بشویم


از هم، آزرده شدن مایه ی رنج است ولی

هیچ بد نیست که ما گاه به گاهی بشویم


" گر چه ماه رمضان است بیاور جامی" 1

که چنین مرتکب کار گناهی بشویم


ما گنه کار ترین آدم های شهریم

تو بیا تا که همین امشب راهی بشویم


1- وامی از خواجه ی شیراز

2 نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 13:50  توسط حسن چاکری زاده  | 

جام نوشدارو

دریا تویی و سینه ی خشک کویر،من

آهو تویی و پرسه ی ناکام شیر، من

 

سخت است چند ثانیه خیره شدن به تو

خورشیدی و ندیده ام ات سیرِ سیر، من

 

شانه به شانه، دوش به دوش ایستاده ایم

آغاز بازی است، تو شاهی، وزیر، من

 

مجنونِ بوسه های توام لیلیِ گُلم

می لرزم و ز شرم لبت سر به زیر، من

 

من کوهم و تو رود، چه تلخ است ماجرا

تو می روی و آه! در اینجا اسیر، من

 

(من) زخم خورده است درین شعر و می رسی

ای جام نوشدارو، اما چه دیر...(تو)

 

2 نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 18:50  توسط حسن چاکری زاده  | 

نوروز

آمد بهار، تازه شوید ای درخت ها!

نوروز گل پرست رسید ای درخت ها!


این روزها شبیه عروسی سپید بخت

بر تن کنید رخت سفید ای درخت ها!


چوپان ِ پیر ِ منتظرِ سایه ی شما

دارد به این بهار امید ای درخت ها!


شادی کنید، مرد تبردار مرده است

قبل از هجوم بر سر بید ای درخت ها!


گنجشک آمده ست هم او که زشاخه تان

روزی به قصد کوچ پرید ای درخت ها!


آمد بهار و باز زمستان سنگدل

در خویش، برف وار چکید ای درخت ها!

2 نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 11:23  توسط حسن چاکری زاده  | 

هزار حرف نگفته

همه قبیله ی من عالمان دین بودند

مرا معلم عشق تو شاعری آموخت

سعدی

"همه قبیله ی من" عاشقان چشمانت

"مرا معلم عشق تو" ساخت حیرانت


عزیز من! غزلم با تو شاد و شیرین است

مخواه شعر مرا سوگوار هجرانت


سیاه، چشم تو، شب، روزگار من، غزلم

سیاه، چادر تو، گیسوی تو، مژگانت


سپید، دفتر من، روزگار تو، بانو!

وَ در میانه ی لب های سرخ، دندانت


غزل! به آخر خط می رسی و می دانم

هزار حرفِ نگفته ست در دل و جانت


2 نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 14:45  توسط حسن چاکری زاده  | 

نقاب

ما را رها  کنیددراین رنج بی حساب

باقلب پاره پاره و با سینه ای کباب

امام خمینی

ای چهره های مخفی پشت نقاب ها

ما را کشیده اید به سمت سراب ها

 

مانند ذره ایم در آغوش گرد باد

خیری ندیده ایم ازین پیچ و تاب ها

 

گنجشک بوده ایم درین آسمان تار

گشتیم اسیر پنجه ی سخت عقاب ها

 

ما را رها کنید درین رنج بی حساب

ما را رها کنید شما نا حساب ها

 

موسی به دین خویش و عیسی به دین خویش

ما را رها کنید ازین منجلاب ها

 

زاهد قسم به پینه ی پیشانی اش خورد

ما هم به پاکبازی جام شراب ها

 

اصلا  فریب ظاهرتان را نمی خوریم

چون رستم است چهره ی افراسیاب ها

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 17:58  توسط حسن چاکری زاده  | 

گناه
بی اشتباه راه به سویی نمی بریم
یک بار هم به خاطر من اشتباه کن
(امینه دریانورد)


در چشم من بخند، به چشمم نگاه کن

یکبار هم به خاطر من اشتباه کن


شبهای شعر و شادیمان را به هم نزن

شعری بخوان و بزم خوشی روبراه کن


اصلا دو استکان پر از چای را ببر

خالی کن و شراب بیاور، گناه کن


موهات را رها بکن از بند روسری

روز مرا چو موی بلندت سیاه کن


مثل درخت های تبر خورده خم شدم

خود را برای قامت من تکیه گاه کن


حالا نمی شود نروی؟ ماه من! بمان

فکری برای تنگدلی های چاه کن

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 11:38  توسط حسن چاکری زاده  | 

رباعی
مستی تو و خرقه ات شراب آلودست

می گریی و دیده ی تو آب آلودست


گنجشک قشنگ ناز پرورده ی باغ

پرواز نکن هوا عقاب آلودست

2 نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 17:55  توسط حسن چاکری زاده  | 

یوسف

تعبیر کن این دودها یعنی چه؟ یوسف!

یا ضجه های رودها یعنی چه؟ یوسف!


در امتحان ساده و آسان ابلیس

یک شهر از مردودها یعنی چه؟ یوسف!


وقتی تبر بر دوش بت ها بود دیگر

این آتش نمرودها یعنی چه؟ یوسف!


اینجا که یوسف را به نانی می فروشند

فرق زیان و سودها یعنی چه؟ یوسف!


در گوشها وقتی فرو رفته ست پنبه

پس نغمه ی داودها یعنی چه؟ یوسف!

2 نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 18:58  توسط حسن چاکری زاده  | 

قایق گیج

آه! امسال چه بی وقت،پرستو، پَر زد

سایه ی نارونِ پیرِ لبِ جو، پر زد


سبد از میوه ی این فصل نبرده ست نصیب

دیگر از حوصله ی باغچه، آلو، پر زد


برّه ها آنقدر از فاصله ها غمگینند

کز دل نازکشان وحشت چاقو، پر زد


وا نشُد هیچ دری تا که قناری بپرَد

بی سبب در قفسی تنگ به هر سو، پر زد


به امیدی که به ساحل برسد قایقِ گیج

خواست راهی بشود، دید که پارو، پر زد


کاش می شد شبی از این همه دیوار گریخت

وَ کبوتر شد و بی واهمه تا او پر زد

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 20:11  توسط حسن چاکری زاده  |